آزمون طرحواره‌های یانگ (YSQ-L3)

خودشناسی از طریق طرحواره‌درمانی

۲۳۲ سوال · حدود ۲۵ دقیقه · پاسخ صادقانه مهم‌ترین عامل است

سوال ۱ از ۲۳۲ ۰٪
1

کسی نیست که نیازهای عاطفی مرا برآورده کند

2

من عشق و توجه کافی را دریافت نکرده ام

3

غالباً کسی را نداشتم که برای نصیحت و حمایت عاطفی به او تکیه کنم

4

اغلب کسی را نداشته ام که از من حمایت کند، حرف هایش را با من بزند و عمیقاً نگران اتفاقاتی باشد که برایم می‌افتد

5

در بیشتر اوقات زندگی، کسی را نداشتم که بخواهد با من رابطه صمیمی برقرار کند و وقت زیادی را با من بگذراند

6

به طور کلی کسی نبوده که به من عاطفه، محبت و صداقت نشان دهد

7

در بیشتر اوقات زندگی، این احساس به من دست نداد که برای فرد دیگری، شخص ویژه و ممتازی به شمار می‌روم

8

در اغلب اوقات زندگی کسی را نداشتم که واقعاً به حرف دل من گوش دهد، مرا بفهمد یا اینکه احساسها و نیازهای واقعی مرا درک کند

9

وقتی که نمی‌دانستم کاری را چگونه انجام دهم، به ندرت شخصی پیدا می‌شد که مرا نصیحت و راهنمایی کند

10

نگرانم افرادی را که دوست دارم در آینده‌ای نزدیک بمیرند، حتی وقتی دلایل پزشکی کمی برای تایید این نگرانی وجود دارد

11

من به افراد نزدیک خودم خیلی وابسته ام، چون می‌ترسم مبادا مرا ترک کند

12

نگرانم که نزدیکانم مرا ترک کنند یا مرا به حال خود رها کنند

13

احساس می‌کنم که حمایت عاطفی کافی دریافت نکرده ام

14

احساس می‌کنم که روابط مهم زندگی ام چندان تداوم نداشته باشد و انتظارم این است که این روابط به زودی تمام شوند

15

عادت کرده ام با کسانی ارتباط برقرار کنم که به تعهدات خود پایبند نیستند

16

در نهایت، من تنها و بی کس خواهم ماند

17

وقتی احساس می‌کنم که برایم مهم است از من دوری می‌کند، مایوس می شوم

18

برخی اوقات آنقدر نگران آن هستم که مردم مرا ترک کنند که آنها را از خودم دور می‌کنم

19

وقتی شخصی حتی برای مدت زمان کوتاهی مرا ترک می‌کند، خیلی ناراحت می‌شوم

20

همیشه نمی‌توانم به حمایت اطرافیان تکیه کنم

21

نمی‌توانم با مردم رابطه صمیمی داشته باشم، چون اعتماد ندارم همیشه در کنارم بمانند

22

به نظر می‌رسد افراد مهم زندگی من همیشه تغییر می‌کنند

23

نگرانم افرادی که دوستشان دارم، فرد دیگری را پیدا کنند و او را به من ترجیح دهند و مرا ترک کنند

24

افراد نزدیک من، غیرقابل پیش‌بینی بوده اند؛لحظه ای مهربان و لحظه ای دیگر عصبی، ناراحت، خودمحور و پرخاشگر

25

آنقدر به دیگران نیازمندم که نگران از دست دادن آنها هستم

26

نمی‌توانم شخصیت واقعی ام را بروز دهم یا احساس واقعی ام را بیان کنم، چون می‌ترسم دیگران مرا ترک کنند

27

احساس می‌کنم مردم از من سودجویی می‌کنند

28

اغلب احساس می‌کنم که باید از خودم در برابر مردم محافظت کنم

29

احساس می‌کنم که باید در حضور دیگران از خودم محافظت کنم، چون در غیر این صورت عمدا به من آسیب می‌زنند

30

اگر فردی کارهای خیلی خوبی برایم انجام دهد، پیش خودم فکر می‌کنم که حتما قصد و انگیزه خاصی داشته است

31

دیگران دیر یا زود به من خیانت می‌کنند

32

اغلب مردم فقط به فکر خودشان هستند

33

در اعتماد کردن به دیگران مشکل دارم

34

نسبت به انگیزه های دیگران سوءظن شدید دارم

35

مردم به ندرت درستکار هستند، آنها معمولا ریاکارند

36

معمولا به طور جدی به انگیزه های نهانی مردم فکر می‌کنم

37

اگر فکر کنم فردی می‌خواهد به من ضربه بزند، پیش دستی می‌کنم و اول من به او ضربه می‌زنم

38

مردم معمولاً مجبورند قابل اعتماد بودن خودشان را برای من ثابت کنند، چون به مردم اصلا اعتماد ندارم

39

برای اینکه ببینم مردم به من راست می‌گویند یا نیت خوبی دارند، آنها را امتحان می‌کنم

40

با این باور موافقم: دیگران را کنترل کن و گرنه تحت کنترل دیگران قرار می‌گیری

41

وقتی فکر می‌کنم که دیگران چگونه در طول زندگی ام با من به خشونت رفتار کرده اند، عصبانی می‌شوم

42

در طول زندگی ام مردم به من نزدیک شده اند تا از من سودجویی کنند یا برای رسیدن به اهدافشان از من سوءاستفاده کنند

43

افراد مهم زندگی‌ام، از نظر عاطفی، جسمانی یا جنسی با من بدرفتاری کرده اند

44

وصله ناجور اجتماع هستم

45

اساساً با مردم خیلی فرق دارم

46

نمی‌توانم به کسی تعلق خاطر داشته باشم، انسان گوشه گیری هستم

47

احساس می‌کنم با مردم بیگانه ام

48

احساس تنهایی و انزوا می‌کنم

49

همیشه احساس می کنم در جمع، جایی ندارم

50

واقعاً هیچکس مرا درک نمی‌کند

51

خانواده من با بقیه خانواده ها متفاوت بود

52

برخی اوقات احساس می‌کنم کاملاً بیگانه ام

53

اگر فردا ناپدید شوم، هیچ کس متوجه این موضوع نمی‌شود

54

مردان یا زنانی که دوستشان دارم، وقتی عیبهای مرا می‌بینند، نمی‌توانند دوستم داشته باشند

55

اگر کسی واقعاً مرا بشناسد، مایل نیست با من رابطه ای صمیمی برقرار کند

56

ذاتاً آدم بی ارزش و مشکل داری هستم

57

احساس می‌کنم نمی‌توانم با یک زن یا مرد خوب، رابطه برقرار کنم به گونه ای که به من احترام بگذارد و از این طریق احساس کنم انسان ارزشمندی هستم

58

شایستگی عشق، توجه و احترام دیگران را ندارم

59

احساس می‌کنم هیچکس مرا دوست ندارد

60

در بسیاری از جنبه ها، چنان شخصیت پر از عیب و ایرادی دارم که نمی‌توانم در کنار دیگران راحت باشم

61

اگر دیگران متوجه عیب و ایرادهای من بشوند، نمی توانم توی رویشان نگاه کنم

62

وقتی افراد مرا دوست دارند، احساس می‌کنم گولشان زده ام

63

اغلب متوجه می‌شوم که به طرف کسانی جلب می‌شوم که از من خیلی ایراد می‌گیرند یا مرا طرد می‌کنند

64

رازهایی دارم که نمی‌خواهم نزدیکانم به آنها پی ببرند

65

تقصیر من است که والدینم نتوانستند مرا به قدر کافی دوست داشته باشند

66

نمی‌گذارم مردم شخصیت واقعی ام را بشناسند

67

یکی از شدیدترین ترس هایم این است که عیب و نقص هایم برملا شوند

68

نمی‌توانم بفهمم چطور ممکن است کسی بتواند مرا دوست داشته باشد

69

تقریباً هیچ کاری را نمی‌توانم به خوبی دیگران انجام بدهم

70

هر زمان پیشرفتی در کارم به وجود می‌آید، احساس بی‌کفایتی می‌کنم

71

بیشتر مردم در حوزه های شغلی و تحصیلی از من تواناترند

72

آدم شکست خورده ای هستم

73

اکثر افراد در کار یا تحصیل از من بااستعدادترند

74

در کار یا تحصیل مثل بقیه باهوش نیستم

75

شکست ها و بی‌کفایتی هایم در حوزه کار یا تحصیل مایه شرمساری من است

76

از آنجا که در زندگی پیشرفت و دستاورد چندانی نداشته ام، اغلب در حضور دیگران خجالت می‌کشم

77

زمانی که موفقیت هایم را با دیگران مقایسه می‌کنم اغلب به این نتیجه می‌رسم که دیگران خیلی از من موفق ترند

78

احساس می‌کنم نمی‌توانم به تنهایی از پس کارهای روزمره ام بربیایم

79

به کمک دیگران نیاز دارم

80

احساس می‌کنم نمی‌توانم به تنهایی گلیم خود را از آب بیرون بکشم

81

معتقدم که دیگران بهتر از خودم می‌توانند از من مراقبت کنند

82

وقتی با یک وظیفه جدید خارج از حوزه کاری ام رو به رو می‌شوم، به دردسر می‌افتم مگر اینکه کسی مرا راهنمایی کند

83

فکر می‌کنم در انجام کارهای روزمره، آدم وابسته ای هستم

84

انجام هر کاری، حتی اگر خارج از حوزه کار یا تحصیل باشد، مرا ناراحت و عصبی می‌کند

85

در بسیاری از حوزه های زندگی، خودم را آدم بی‌کفایتی می‌دانم

86

اگر به قضاوت های خود در موقعیت های متداول زندگی اعتماد کنم، تصمیم های اشتباهی می‌گیرم

87

عقل درست و حسابی ندارم

88

اصلا به قضاوت های خودم در موقعیت های روزمره اعتماد ندارم

89

نمی‌توانم به توانایی های خودم برای حل مشکلات روزمره اعتماد کنم

90

احساس می‌کنم برای اینکه مشکلاتم را حل کنم، احتیاج به کسی دارم که بتوانم به راهنمایی هایش اعتماد کنم

91

زمانی که بحث پذیرش مسئولیت های روزمره پیش می‌آید بیشتر مثل بچه ها رفتار می‌کنم تا یک انسان بالغ و عاقل

92

متوجه شده ام که پذیرش مسئولیت های روزمره زندگی برای من خیلی سخت و طاقت فرسا است

93

نمی‌توانم از شر این احساس رها شوم که مبادا اتفاق بدی بیفتد

94

احساس می‌کنم هر لحظه ممکن است یک فاجعه طبیعی، جنایی، حقوقی یا پزشکی برای من اتفاق بیفتد

95

می‌ترسم که مبادا فردی آواره و ولگرد شوم

96

می‌ترسم مورد حمله قرار بگیرم

97

خیلی احتیاط می‌کنم تا مریض نشوم یا صدمه نبینم

98

نگرانم که به بیماری خطرناکی مبتلا شوم، حتی وقتی که پزشک هیچ گونه علامت خطری را تشخیص نداده است

99

آدم ترسویی هستم

100

نگرانم که در جهان وقایع بدی نظیر جنایت، آلودگی محیط زیست و غیره رخ بدهد

101

اغلب احساس می‌کنم که ممکن است دیوانه شوم

102

اغلب احساس می‌کنم به یک حمله اضطرابی دچار می‌شوم

103

اغلب نگرانم از اینکه دچار سکته قلبی یا بیماری سرطان شوم، حتی زمانی که دلایل پزشکی کمی برای این نگرانی وجود دارد

104

احساس می‌کنم جهان جایگاه خطرناکی است

105

قادر نیستم از والدینم جدا شوم، کاری که هم سن و سال هایم انجام می‌دهند

106

من و والدینم تمایل داریم خود را بیش از حد در زندگی و مسایل یکدیگر درگیر کنیم

107

اگر من و والدینم، مسایل جزئی و خصوصی خود را از یکدیگر پنهان کنیم، احساس گناه یا خیانت می‌کنیم

108

من و والدینم مجبوریم هر روز با هم صحبت کنیم وگرنه یکی از ما احساس گناه، ناامیدی یا تنهایی می‌کند

109

اغلب احساس می‌کنم هویت جداگانه ای از والدینم و همسرم ندارم

110

اغلب احساس می‌کنم انگار سایه سنگین والدینم دائم بر سر من است به نحوی که نمی‌توانم یک زندگی جداگانه ای برای خودم داشته باشم

111

خیلی سخت است از افرادی که با آن صمیمی شده ام جدا شوم؛ هر گونه جدایی مرا شدیداً آشفته می‌کند

112

هویت من چنان با هویت والدینم و همسرم گره خورده است که واقعاً نمی‌دانم کی هستم و یا چی می‌خواهم

113

وقتی که دیدگاه یا عقاید من با دیدگاه و عقاید والدینم و همسرم تفاوت دارد، شدیداً آشفته می‌شوم

114

اغلب احساس می‌کنم در رابطه با والدینم و همسرم، هیچگونه حریم خصوصی ندارم

115

احساس می‌کنم زندگی مستقل و جداگانه من، والدینم را آزرده خاطر خواهد کرد

116

در کار دیگران دخالت نمی‌کنم، چون از عواقب دخالت در آن کارها می‌ترسم

117

اعتقاد دارم اگر بخواهم هر کاری انجام بدهم، برای خودم دردسر درست می‌کنم

118

احساس می‌کنم چاره ای ندارم جز اینکه به خواسته های دیگران تن بدهم، چون در غیر این صورت یا مرا ترک می‌کنند یا درصدد تلافی برمی‌آیند

119

در روابطم به دیگران اجازه می‌دهم که بر من مسلط شوند

120

همیشه به دیگران اجازه می‌دهم به جای من تصمیم بگیرند، در نتیجه واقعاً خواسته های خودم را نمی‌شناسم

121

احساس می‌کنم تصمیم های مهم زندگی‌ام را دیگران می‌گیرند

122

نگرانم که دیگران مرا طرد کنند، به همین دلیل همیشه در این فکرم که خوشایند و باب طبع دیگران باشم

123

خیلی برای من مشکل است که از دیگران تقاضا کنم حقوقم را رعایت و احساساتم را درک کنند

124

به جای اینکه عصبانیتم را مستقیم ابراز کنم، جور دیگری تلافی می‌کنم

125

من بیش تر از دیگران از برخورد و ایجاد تعارض، اجتناب می‌کنم

126

نیازهای دیگران را در اولویت قرار می‌دهم و گرنه احساس گناه می‌کنم

127

وقتی دیگران را دست تنها می‌گذارم یا مایوسشان می‌کنم، احساس گناه می‌کنم

128

من بیشتر به مردم کمک می‌کنم تا اینکه از آنها تقاضای کمک داشته باشم

129

در نهایت کار مراقبت از نزدیکانم روی دوش من است

130

اگر کسی را دوست داشته باشم، تقریباً همه کارهای او را تحمل می‌کنم

131

آدم خوبی هستم چون بیش از آنکه به فکر خودم باشم به فکر دیگرانم

132

در محیط کار، معمولاً داوطلبانه وقت بیشتری صرف می‌کنم یا کار بیشتری انجام می‌دهم

133

مهم نیست که سرم چقدر شلوغ است، من همیشه می‌توانم وقتی را برای دیگران کنار بگذارم

134

خیلی کم توقع ام، چون نیازهای من در حداقل است

135

تنها وقتی خوشحال می‌شوم که اطرافیانم خوشحال باشند

136

از بس که سرگرم مراقبت از دیگران هستم، وقت کمی برای خودم می‌ماند

137

همیشه به درد دل دیگران گوش داده ام

138

وقتی به کسی هدیه می‌دهم، بیشتر خوشحال می‌شوم تا اینکه هدیه بگیرم

139

اطرافیان معتقدند که من برای رفع نیازهای دیگران خیلی تلاش می‌کنم، ولی برای خودم کاری نمی‌کنم

140

هر چقدر برای رفع نیازهای دیگران تلاش کنم باز هم احساس می‌کنم کوتاهی کرده ام

141

اگر کار دلخواهم را انجام بدهم به شدت احساس ناراحتی می‌کنم

142

برای من خیلی مشکل است که از دیگران بخواهم نیازهایم را ارضاء کنند

143

نگرانم که کنترلم را از دست بدهم

144

نگرانم که اگر نتوانم خشم خود را کنترل کنم از لحاظ جسمی یا هیجانی به دیگران آسیب جدی بزنم

145

احساس می‌کنم که باید هیجان ها و تکانه های خودم را کنترل کنم، چون در غیر این صورت احتمال دارد اتفاق بدی بیفتد

146

خشم و کینه زیادی دارم که آن را بیان نمی‌کنم

147

خجالت می‌کشم از اینکه احساسهای مثبت ام مثل محبت و توجه را به دیگران بروز دهم

148

از اینکه احساساتم را به دیگران ابراز کنم خیلی شرمسار می‌شوم

149

برای من خیلی سخت است که صمیمی و بی‌تکلف رفتار کنم

150

آنقدر خودم را کنترل می کنم که مردم فکر می‌کنند آدم بی احساسی هستم

151

از نظر دیگران، من آدم عصبی و ناراحت هستم

152

باید در هر کاری که انجام می‌دهم بهترین باشم، نمی‌توانم بپذیرم که نفر دوم باشم

153

تلاش می‌کنم که همیشه تمام کارها را به بهترین نحو ممکن انجام دهم

154

من باید در بیشتر اوقات در بهترین حالت باشم

155

سعی می‌کنم نهایت تلاش خودم را بکنم، خوب بودن نسبی کار هیچ گاه مرا راضی نمی‌کند

156

آنقدر کار دارم که تقریباً در زندگی من هیچگونه آسایش و راحتی وجود ندارد

157

تقریباً هیچ کدام از کارهای من به اندازه کافی خوب نبوده اند، می‌توانم همیشه کارم را بهتر انجام بدهم

158

باید به تمام مسئولیت هایم عمل کنم

159

احساس می‌کنم برای پیشرفت و دستیابی به خواسته هایم، همواره تحت فشار هستم

160

روابطم با دیگران صدمه دیده است، چون خیلی به خودم سخت می‌گیرم

161

سلامتی من در خطر است زیرا به دلیل اصرار بر انجام کارهای بدون عیب و نقص، به شدت تحت استرس هستم

162

اغلب لذت ها و خوشیه ایم را فدا می‌کنم تا کارها را طبق معیارهای سختگیرانه ام انجام بدهم

163

وقتی اشتباه می‌کنم، مستحق شدیدترین و بیرحمانه ترین انتقادها هستم

164

وقتی که کاری را اشتباه انجام می‌دهم، نمی‌توانم خودم را ببخشم یا دست به بهانه تراشی بزنم

165

آدم رقابت طلبی هستم

166

ارزش زیادی برای پول و منزلت اجتماعی قائلم

167

همیشه باید در هر کاری بهترین باشم

168

وقتی از کسی چیزی می‌خواهم خیلی برای من سخت است که نه بشنوم

169

اگر نتوانم به خواسته ام برسم، دچار خشم و تندخویی می‌شوم

170

آدم خاصی هستم و نمی‌توانم محدودیتهایی را که بر سر راه دیگران وجود دارد، بپذیرم

171

از اینکه مرا محدود کنند یا جلوی کار مرا بگیرند، به شدت متنفرم

172

احساس می‌کنم نباید از قوانین و قراردادهای بهنجاری که مردم تابع آنها هستند، اطاعت کنم

173

احساس می‌کنم کارها و خواسته های من ارزشمندتر از کارها و خواسته های دیگران است

174

معمولاً نیازهای خودم را مقدم تر از نیازهای دیگران می‌دانم

175

اغلب متوجه شده ام که به قدری درگیر کارهای خودم هستم که دیگر نمی‌توانم وقتی را به دوستان یا اعضای خانوادهام اختصاص بدهم

176

افراد اغلب به من می‌گویند در شیوه انجام کارها خیلی کنترلگرانه رفتار می‌کنم

177

وقتی دیگران به خواسته هایم عمل نکنند، به شدت عصبانی و تندخو می‌شوم

178

نمی‌توانم تحمل کنم که دیگران به من دستور بدهند

179

به سختی می‌توانم جلوی مصرف مواد، سیگار کشیدن، پرخوری یا سایر مشکلات رفتاری ام را بگیرم

180

حوصله انجام کارهای متداول زندگی یا کارهای ملال آور را ندارم

181

اغلب براساس احساس ها و تکانه هایم عمل می‌کنم و باعث دردسر خودم و آزار دیگران می‌شوم

182

اگر به یکی از اهدافم نرسم، زود مایوس می‌شوم و دست از تلاش برمی‌دارم

183

خیلی برای من سخت است که به خاطر دستیابی به هدف بلندمدت از سر خیر رضایتمندی فوری بگذرم

184

زیاد پیش می‌آید که وقتی عصبانی بشوم دیگر نمی‌توانم جلوی عصبانیتم را بگیرم

185

تمایل دارم در هر کاری افراط کنم، حتی وقتی این افراط، نتایج بدی برای من به دنبال دارد

186

زود کسل می‌شوم

187

وقتی در انجام کارهایم با مشکل مواجه بشوم، معمولاً نمی‌توانم آن کار را ادامه بدهم و تکمیل کنم

188

نمی توانم مدت زمان زیادی روی یک کار تمرکز کنم

189

نمی‌توانم خودم را مجبور کنم که کارهای بدون لذت را انجام بدهم، حتی اگر بدانم که این کارها، نتایج خوبی به دنبال دارد

190

با کوچکترین مانعی در سر راه دستیابی به اهدافم، آرامش خودم را از دست می‌دهم

191

به ندرت توانسته ام به تصمیم ها و راه حل هایم پایبند باشم

192

آدم رک و صریحی هستم، احساس هایم را بدون رودربایستی نشان می‌دهم و اصلاً مهم نیست که بروز این احساس ها چه پیامدهایی به دنبال دارد

193

اغلب کارها را بدون فکر انجام می‌دهم و بعد پشیمان می‌شوم

194

برای من مهم است که تقریباً هر کسی که مرا می‌شناسد دوستم داشته باشد

195

بسته به اینکه دیگران از من چی می‌خواهند خودم را تغییر می‌دهم تا آنکه مرا بیشتر دوست داشته باشند

196

با جدیت تمام تلاش می‌کنم که بدنم و ظاهرم تاثیر خوبی روی دیگران داشته باشد

197

ارزش من اساساً بستگی به این دارد که دیگران درباره من چه نظری دارند

198

ثروت و معاشرت با افراد سرشناس باعث احساس ارزشمندی من می‌شود

199

وقت زیادی صرف ظاهر خودم می‌کنم تا دیگران برای من ارزش قائل شوند

200

دستیابی به موفقیت برای من بینهایت ارزشمند است به شرط اینکه دیگران این موفقیتها را ببینند

201

اینقدر فکر و ذکرم به این موضوع صرف می‌شود که نظر دیگران درباره من مثبت باشد، گاهی اوقات فراموش می‌کنم کی هستم

202

اگر اهداف من مورد پذیرش و تایید دیگران نباشد، دنبال کردن آن اهداف برای من سخت است

203

وقتی به تصمیم های زندگی ام نگاه می‌کنم می‌بینم که در بیشتر این تصمیم ها سعی کرده ام در ذهنم نظر دیگران را لحاظ کنم

204

حتی اگر کسی را دوست نداشته باشم با این حال تلاش می‌کنم او مرا دوست داشته باشد

205

اگر نتوانم توجه دیگران را جلب کنم، احساس می‌کنم آدم کم اهمیتی هستم

206

در هر جمع یا اجتماعی به دنبال دریافت توجه و تحسین دیگران هستم

207

برای اینکه احساس کنم آدم ارزشمندی هستم نیازمند تایید، تحسین و تمجید زیاد دیگران هستم

208

حتی زمانی که کارها خوب پیش می‌رود، احساس می‌کنم که این حس خوب موقتی است

209

اگر اتفاقات خوبی در زندگی ام بیفتد، نگرانم که مبادا بدشانسی از راه برسد

210

خیلی نمی‌توانم در کارها دقت کنم چون تقریباً همیشه کارها غلط از آب درمی‌آیند

211

مهم نیست که چقدر سختکوش باشم، نگرانم که تمام سرمایه مالی ام را بر باد فنا بدهم

212

نگرانم که مبادا یک تصمیم اشتباه به فاجعه ای تمام عیار منجر شود

213

اغلب درباره تصمیم های کوچک نیز وسواس نشان می‌دهم به این دلیل که پیامدهای یک تصمیم گیری اشتباه می‌تواند خیلی ناگوار باشد

214

اگر با این فرض کارم را شروع کنم که شکست می‌خورم، احساس بهتری دارم زیرا اگر شکست بخورم احساس ناامیدی نمی‌کنم

215

بیشتر ذهنم درگیر وقایع منفی زندگی است تا وقایع مثبت

216

اغلب بدبین هستم

217

افراد صمیمی زندگی ام مرا آدمی نگران می‌دانند

218

اگر دیگران سخت مجذوب برخی از کارهای من شوند، احساس ناخوشایندی به من دست می‌دهد و حس می‌کنم که این تعریف و تمجیدها، اخطاری است برای اینکه کارها مشکل و بدعاقبت از آب دربیایند

219

اگر اشتباه کنم باید تنبیه شوم

220

اگر سنگ تمام نگذارم بدون شک شکست می‌خورم

221

اگر اشتباه کنم هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نیست

222

افراد مسئولیت گریز باید به نحوی گوشمالی داده شوند

223

بیشتر اوقات، عذر و بهانه های دیگران را نمی‌پذیرم، آنها فقط می‌خواهند مسوولیت کارهای خودشان را بپذیرند و عواقب کارهایشان را ببینند

224

اگر کارم را انجام ندهم باید عواقبش را بپذیرم

225

اغلب به اشتباهات خود فکر می‌کنم و از دست خودم عصبانی می‌شوم

226

وقتی دیگران مرتکب اشتباهی می‌شوند، پذیرش این جمله برای من سخت است: ببخش و فراموش کن

227

حتی بعد از اینکه کسی از من معذرت خواهی می‌کند، باز هم دست از لجاجت و کینه جویی برنمی‌دارم

228

وقتی فکر می‌کنم که کسی به راحتی کار اشتباهی انجام می‌دهد، به شدت آشفته می‌شوم

229

زمانی که افراد دست به بهانه تراشی می‌زنند یا دیگران را مسئول مشکلات خودشان تلقی می‌کنند، عصبانی می‌شوم

230

دلیل اشتباه من مهم نیست، زمانی که مرتکب اشتباه می‌شوم باید جریمه بشوم

231

به خاطر اشتباهات و دسته گل هایی که به آب دادم باید خودم را به شدت تنبیه کنم

232

من آدم بدی هستم که لایق تنبیه است

تأیید شماره موبایل

شماره خود را وارد کنید

برای مشاهده نتیجه آزمون، شماره موبایلتان را تأیید کنید

🔒 شماره شما کاملاً محرمانه می‌ماند